یک فنجان عشق با طعم چشمانت
دلم آرش کمانگیریست که عشق را در چلّۀ رنگین کمان از فراز مزارع بارانُ آفتاب تا دور دستِ گستردۀ رؤیاها در افق چشمانت می نشاند و از بلندترین قلّۀ لبخند دلت درفش فتح سپیدش را برایت تکان می دهد ! میان منُ تو فاصله یک باران ست و خیالت که مرا از پنجره می گیرد و می برد قدم زنان تا عشق می رسم به تو با تن پوشی از آغوش و دست هائی پر از طراوت اوّلین سلام گل سرخی که گلبرگ گلبرگ در صدای عطرها هجا می کند تو را میان منُ تو فاصله یک باران ست من از تو آغاز می شوم مثل آسمان که از زمین تو در من می وزی با لهجۀ تمام گلدان ها و در روح من رخنه می کنی آن سان که بنفشه ها در کوهساران صخره ها را می شکافند و زیبائی را در هوا نجوا می کنند چشم هایت در دلم می پیچد هم آوای گل های وحشی در نی زارهای بارانی و من هم سان قایقی رها در توفان عطر تو بالا و پائین می روم نفس های تو شکست می دهد تمام رؤیاها را ! بی تو باغی بی گلم در بی بهاریت مرا میل روئیدن خاری هم نیست ! پائیز ... تا فصل چهارم بیشتر نمی داند و تو ... گل همیشه بهاری در فصل پنجم ِ تمام شعرهای بارانیم ! فاطمه(س) را زمانی فاطمه(س) نامیدند که از درکش عاجز شدند میلاد کوثر قران روز مادر روز زن بر شما مادرانُ زنان سرزمینم تبریک ُ تهنیت باد باغچۀ شعر من از طرز نگاهت گل کرد و من اندازۀ یک باغ پر از انگورم ! عشق را دوست دارم تقدیر که می شود دلم را بشکند چنین که می کند ثابت می شود دلی دارم اگر چه شکستنی افتاده ام در هوایت مثل برگی در نسیم می شکافم دل تنگم را برایت خیالی می بافم به ابعاد شبنم در یاس تار می بندم از ریسه های باران بر دار ِ دست ها یم و از چشمانت پودی می گذارم بوسه برجسته گره می زنم رج به رج پروانه ای را به گل و عطر در میانش دلم را به تو بر حاشیه می نشانم گیسوی رهایت را و به زنجیر دست هایت در طراوت یک خیال بهاری به آغوش باد می آویزم قاب تنهائیم را تا کجا می رود خیال تو ؟! . . . دوستت دارم چند ستاره آن سو تر وقتی اشکاف از پیراهن تو خالی ست و پشت در کفش هایت نیست دیگر این جا خانه نیست تئاتر متروکه ای ست که تنها تماشاچی آن منم و ازدحام خاطرات تو که بازیگران صحنه اند هر شب طعم نفس هایت در سرم می پیچد و طنین چشم هایت مرا به گریه می برد و خواب مرا می شکند این جا دیگر خانه نیست و تو نمی دانستی آنچه در چمدانت گذاشتی سقفی بود که زیرش زندگی جا می شد حالا تو رفته ایّ ُ من با گونه های پائیزی و لب هائی که از ویرانی یک لبخند سنگین ست میان سال ها صدای تو دنبال خودم می گردم این جا دیگر خانه نیست ! وقتی اشکاف از پیراهن تو خالی ست و پشت در کفش هایت نیست ! تو که می خندی گوشه های لبت به بهشت می رساند مرا و ترانۀ قلبت دنیا را به لبخندی آلوده می کند که یک لحظه به دنیا می آید و برای همیشه خاطره اش در ذهن جاذبۀ ماه و دریا می ماند و هیچ آسمانی توان اندازه کردنِ گرمای آن را نخواهد داشت هر روز ِ بی تو ... یک روز ِ از دست رفته است که لبخندی به وسعت زندگی درآن می میرد ! وقتی نگام می کنی دستامو محکم بگیر که تو شهر چشمات بی نقشه گم می شه آدم دست خودم که نیست نسیم یاد تو کافیست تا افکار عاشقانه ام را چون برگ های پائیزی در من به رقص آورد بوسه ای بر باد می زنم و تو را از خواب شرجی گل های سرخ می نوشم وقتی پرنده ها می خوانند جائی در من همیشه نم نم ِ باران ست انگار تمام زندگیم باران ست تو را از لا به لای قطره ها رد می کنم و چه با شکوه ست وقتی که تو چیزی را مبهم زم زمه می کنی آه یادِ تو یادِ تو همیشه در روح من می بارد و در صدائی دل فریب بر سقف خیالم می کوبد بانوی زیبا ! مرا بخوان آتش بزن باران را و چون بنفشه ها سلام ِ زیبای من باش تنها تو می دانی بهار کجا می رود باران اهل کجاست و بادها با چه لهجه ای سخن می گویند آرام تر از قطرۀ شبنم از بوی یاس نرم تری خار هم گل می کند از دیدنت ! در محلّۀ چشمانت گذار عشق ست دلم و تنها عابرش خیالی ست که هر شب نذر تو می کند مرا در تنم هزاران شمع روشن تو را چشم در راهند نگاه کن مردی از دور می آید وقف چشمان تواند رؤیاها چونان که نیلوفران در انحصار مردابند خواب ها ... از روی تو خواب می بینند ! شعرم را به حرمت جایت خالی می گذارم و سبزینۀ یادت را پای شعری سپید می ریزم . .. .... . .. . شبیه روح سبز درختان در تن افکار عاشقانه ام می پیچی و باغ حسّ مرا به آبی عمیق آسمان می بری . مثل ابری که چون پرنده هر گز نمی خوابد در من پدیدار می شوی و مثل آسمان پائیزی قلبم را از هوائی به هوائی دیگر روانه می کنی . دلم می خواهد یکی از آن ابرهای صورتی را بگیرم، تو را درآن بپیچمُ به دست نسیم بسپارم تا برای گل های تشنه ام باران های تازه بیاوری و از دریاها سایه های خیسُ خنک بچینی برای واژه های تب دارم . آسمان پائین می آید و در اعجاز غروب خورشید پرده های ابر به آرامی گشوده می شوند و تو چون ماهی تنها بر اریکۀ شب هایم تکیه می زنی و ستارۀ چشمانت که چون شبنم بر گل های بهشت می درخشد روح مرا چراغانی می کند و اشک من آتش می گیرد . به تو می اندیشم و تو چون نیلوفر بر آب های گرمُ آرام رگ هایم شکوفا می شوی ، مرا از هیاهوی دنیا می گیریُ به خلوت رؤیا می سپاری . در طوفان لحظه ها دلم آرام می گیرد وقتی می دانم تو چون خورشید پشت ابرها منتظری و مثل دختر خندان رنگین کمان زندگانی را به لطافت می کشی و فردا را رنگ می زنی. هر گز از آسمان تو خسته نمی شوم ، تو پر از خاطرات خورشیدُ ماهی . همیشه کسی جائی در من آسمان را می خواند ! آن جا که جز زیبائی چیزی مرا اجاطه نمی کند ! لبخند زدی آسمان آبی شد شبهای قشنگ اردیبهشت مهتابی شد پروانه پس از تولّد زیبایت تا آخر عمر غرق زیبائی شد < بنفشه > حالا که سهم من از تو همین خواب های گاهُ بی گاه ست که بیداریم را آشفته می کنند تو را از زندگی کم می کنم و از آن ساده می گذرم جذابیّت همیشه در تفاوت هاست هیچ آهن ربائی قطب هم سانش را جذب نخواهد کرد 
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
![]()




